تبلیغات
یاد او... - نیمه ی شهریور
یاد او...
جمعه 24 شهریور 1391 :: نویسنده : AKRAM

مناظر پاییزی - www.taknaz.ir

نیمه ی شهریور،


منم و رنگ کبود غم ها


آسمانی که در آن جوجه ی مهر، روی دوش دو کبوتر خواب است


و حیاطی که از آن


بوی تنهایی من می آید


و نسیم خنکی که از آن سوی غروب


می وزد بر لب حوض


روی دیوار ترک خورده ی دل


پیچک خانه ی ما


سبز سبز است، ولی


لا به لای گره انبوهش،


برگ زردی ست که پیغام حقیقت دارد


مثل یک پیک غریب، قاصد پاییز است.


باز هم پاییز است


فصل تنهایی من، فصل تکثیر علایق در غم


فصل خاکستری خاطره ها


فصل تبعید نسیم


فصل روییدن خار حسرت


باز هم خاطره ها، باز هم یاد اقاقی بودن


یاد آن زورق مهر، بین امواج تماشایی عشق


که شبی


بین طوفان زمان مدفون شد


یاد آن خاطره ها، باز هم...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 28 شهریور 1396 01:31 ق.ظ
Hi there, its fastidious piece of writing regarding media print, we all be
familiar with media is a fantastic source of data.
چهارشنبه 1 شهریور 1396 12:18 ب.ظ
Hey would you mind stating which blog platform you're using?

I'm going to start my own blog in the near future but I'm having a tough
time making a decision between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your design seems different then most blogs and I'm looking for something unique.
P.S Sorry for getting off-topic but I had to ask!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:32 ب.ظ
You actually make it appear so easy together with your presentation however
I to find this matter to be really one thing which
I think I would never understand. It sort of feels too complex and extremely large for me.
I'm having a look forward to your subsequent post, I will try to get the cling of it!
جمعه 7 مهر 1391 09:37 ق.ظ
می خوام داد بزنم می خوام فریاد بزنم از تنهایی می خوام بمیرم ...

آخه چرا من چرا من باید این همه درد و رنج داشته باشم ..

خدا آخه مگه من چی ازت خواستم هاااا؟؟؟

فقط یه دوست یه همدم ،

چرا باید این همه رنج بکشم هااا می خوای ببینی که دارم از پا می افتم می خوای فریاد بزنم باشه...

میگم..میگم

خـــــــــــــــسته شدم خدایا خسته شدم

یا حضرت عشق تمام کن این رنج منو ...

تا کی باید این همه نامردی و تحمل کنم ؟؟؟

توی این دنیا نمیدونم دوستم کیه دشمنم کیه؟؟؟

خسته شدم ...

حرفامو به کی بگم به چه کسی که تو آغوشه هم دردی منو جای بده؟؟؟

از عشق خسته ام آخه چرا منو تنها گذاشتی چــــــــــــرا؟؟؟

تا فهمید دوسش دارم گذاشت و رفت

تنهام گذاشت

بیچاره دل من که کسی دوستش نداشت
جمعه 7 مهر 1391 09:34 ق.ظ
رقلب من چون پرنده نغمه خوانی است ،

که آشیان در نیلوفر آبی دارد .

قلب من چون درخت سیبی است

که در زیر بار میوه های پر آب ، شاخسار خم کرده است .

قلب من چون صدف رنگین کمانی است

که بر دریای آرام پیش می راند .

قلب من شادتر از تمام این هاست

چون محبوبم سوی من آمده است .

سریری از ابریشم و پرنیان برپا کنید !

آن را به ساتن های زیبا و ارغوانی بیارائید !

در بطن کبوترها و انارستان ،

و در کنار طاوو سهای صد چشم جایش دهید ،

در میان دانه های انگور طلایی و نقره ای ،

و در برگها و زنبق های سیم گون تندیس او بیافرینید .

آری ...

روز تولد حیات من فرا رسیده است

محبوبم سوی من آمده است
جمعه 7 مهر 1391 09:33 ق.ظ
من باید بنویسم ، این لبهای فروبسته و خاموش میلی چندان به سخن گفتن و حرکت ندارند

وای که باید نوشته هایم را در میان جعبه های سنگی پنهان سازم

تا درد نامه هایم ، مجال گریختن نداشته باشند ....

نوشتن از دنیای اسف بار و رویای دست نیافتنی .

چه آسان و سهل دل بسته ام به شادیهای محسوس و زودگذر

و چه سخت خو گرفته ام با تنهایی و غم هایم .

و هنوز به شکرانه ی این موهبت سر به سجده خواهم گذاشت

که کاغذ مکنونات قلبی ام را می پذیرد و قلم اسرار درونم را به واسطه

آنکه خشه ای در آن وارد کند با جوهر خویش می نگارد .

من خویش را در میان سطر سطر نوشته هایم جاری می سازم .

من در نقطه ای یا جمله ای پنهان و هویدایم .

گاه آنچنان درد در جانم رخنه میکند که قلم در گذاردن نقطه ای به تردید می افتد .

آن لحظه که دور از چشمانم نقطه را به پایین واژگون می سازد

و از جدایی و اسارت می نویسد ،

و به وضوح می بینم که در جدال عشق و ایمان

عشق فاتح میدان می شود
جمعه 7 مهر 1391 09:31 ق.ظ
من از تبار بارانم آسمانی یا زمینی نمی دانم شاید هم از تبار دریایی ها .

من نباید خشک شوم من باید کوه یخی را که در دریای نوشته هایم

شناور است و به حرکت خود ادامه می دهد از حرکت نگاه دارم اما چگونه ؟

حس می کنم به تنهایی درون این دریایی که به وسعت غم هایم است

غرق خواهم شد .

قایقم کاغذیست و پارویم از جنس قلم .

من نیاز به کسی که لذت با او بودن را از قعر به اوج بکشاند .

اما چه کسی ؟ نمی دانم .

اگر او دریا باشد ومن باران ...

حتم دارم طوفانی به پا خواهد شد من لذت جدال باران و دریا را دوست دارم .

زیرا پس از طوفانی سریع و کوبنده ، آرامشی خاص نصیب هر دویمان می شود .

پس خدایا بر من این لذت را بچشان .

این دختر کاغذی را در دریای نوشته هایش غرق ساز .

بگذار چشمان آسمان لحظه ای از گریستن در خود باز ایستد .

شیرینی دل باران را با شوری دل دریا آمیخته ساز
یکشنبه 2 مهر 1391 06:48 ب.ظ
یه وقــــتایی که دلت گـرفته ؛
بغض داری ،
آروم نـیستی !
دلت بـــراش تـنگ شده ....
حـوصله ی هـیـچـکسو نـداری !
به یــاد لحظه ای بیفت کـه :
اون هــمه ی بی قـراری هــای تـو رو دیـــد؛
امــا ....
چـشمـاشـو بست و رفــت ... !!!
یکشنبه 2 مهر 1391 11:14 ق.ظ
آن کیسـت کز روی کرم با ما وفاداری کـند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کـند
اول بـه بانگ نای و نی آرد بـه دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کـند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نـتوان بود از او باشد که دلداری کـند
گفـتـم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفـتا مـنـش فرموده‌ام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کـند
چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان
سلـطان کـجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
با چشـم پرنیرنـگ او حافظ مکن آهنـگ او
کان طره شـبرنـگ او بـسیار طراری کـند
شنبه 1 مهر 1391 09:43 ب.ظ
سلام یه موقع اشتباه نشه این اسمی که تو متن برده شد اسم من نیست ............. یه نامه عاشقانه بود از طرف یه عاشق برای یک معشوق خدانگهدار
AKRAM سلام خیلی خوشحالم از اینکه همیشه به یاد من هستید چشم نگران نباشید.
شنبه 1 مهر 1391 09:39 ب.ظ
... چند نقطه چین،یک نفس عمیق و حالا یک دقیقه سکوت به احترام لحظه از تو نوشتن.

بهونه امروز نوشتن تسکین است. تسکین یک قلب شکسته؛ این طوری نگاهم نکن منظورم تو نیستی، خودم را می‏گویم.

یادت می‏آید؟ آنوقت ها هر وقت دلم می گرفت،زیباییت را به توصیف می نشستم و آرام می‏شدم.

تو میگفتی:« خب حسام،اگه می‏خوای بری تو حس برو که کار دارم» ای من به فدای حسام گفتن هایت که مدتهاست آن را هم از من دریغ می‏کنی و بعد من در خلسه عجیبی فرو می رفتم و ساعتها برایت می نوشتم غافل از اینکه تو به تدریج بزرگ می شوی و دیگر مرا در کنارت نمی بینی.

نه، اشتباه نشود، تو همیشه بزرگ بوده‏ای ، من فقط اول بار شناختمت.آن روزی که من سیاره‏ی زیبای درونت را کشف کردم هنوز هیچ نلسکوپی اختراع نشده بود.

از امروز وصفت می کنم تا به همه بفهمانم که چه معشوقی دارم اگر بتوانم ، که نمی توانم.ترسی از رقیب ندارم.عمیقا باور دارم که کسی مانند من تو را دوست نداشته و نخواهد داشت و تو با من چه کردی که با دیگری کنی.

حال که می خواهم از چشمانت بنویسم رنگش را به خاطر نمی آورم.یه عمره دوره چشمات گشتم،بارها اقیانوس بی پایان آن دو نی نی معصوم را پیموده ام و بارها در آن غرق گشته‏ام ولی بازهم نفهمیدم که اون چشما چه رنگه،زیاد هم عجیب نیست این رنگ چشمت نبود که مرا دربند کرد آتشی بود که از دیدگانت پر کشید، به قول خودت جادوی چشمان.

باز هم برایت می‏نویسم ولی امروز دیگر کافیست
آسوده تر از سطر های نخست
شنبه 25 شهریور 1391 01:15 ب.ظ
با تو....

من بودن را،

زندگی را ، شوق را،

عشق را ، زیبایی را،

مهربانی پاک خداوندی را

می نوشم...
___________________________
مطلب زیبایی گذاشتی خیلی قشنگ بود موفق باشی
AKRAM ممنون از لطفتون.
شنبه 25 شهریور 1391 12:27 ب.ظ
آنقَـدر خَــــستـه امـ
کِــه حـــاضـِــرمـ
سـَــرم را روی تِکــه سَنگــی
بگـذارمـ و بِخــوابـمـ
امــــا
بــِـه دیــوار وجــودتــ
کــِه بـــارهــــا بَـر سَــرمـ آوار شُـد
تِکیـــه نَـدهَـمـ . . .
AKRAM ممنونم از اینکه بهم سر زدی گلم.
جمعه 24 شهریور 1391 01:28 ب.ظ
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده كه با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به ویلایی که مال رئیسه برویم"
ما به مدت یك هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی كه منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های كافی برای یك هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهیم كرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

زن با خودش فكر كرد كه این مساله یك كمی غیرطبیعی است اما بخاطر این كه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا كارهایی را كه همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یك كمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید كه آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی كه گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
جواب زن خیلی جالب بود...
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم. !!!!!!!!!!!!!!!!
AKRAM سلام عالی بود ممنون.
جمعه 24 شهریور 1391 01:24 ب.ظ
بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند / یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوز و سرمای شدید / ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد / کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم / لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر / یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد این مشق ها را خط بزن

پاییز یک شعر است، یک شعر بی مانند

زیباتر و بهتر، از آن چه می خوانند ...!
جمعه 24 شهریور 1391 01:24 ب.ظ
یکی یکی میرفتیم و کاتب سرنوشتمان را با خطی زرین می نوشت
نوبت که به ما رسید قلم از قلمدان افتاد و شکست
کاتب با خط تیره و تار نوشت:
اســـــیــر ســرنــوشـــــت!


خیلی زیبا بود
AKRAM سلام ممنون از لطفت مریم جان.
جمعه 24 شهریور 1391 01:19 ب.ظ
دختره از پسره پرسید من خوشگلم؟گفت نه

گفت دوستم داری؟گفت نوچ؟

گفت اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت اصلا

دختره چشماش پر از اشک شد و هیچی نگفت

پسره بغلش کرد وگفت:

تو خوشگل نیستی زیبا ترین هستی

تورودوست ندارم چون عاشقتم

اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم می میرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : AKRAM
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما درباره وبلاگ؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
<